رُزا جمالی (شاعر، نویسنده و مترجم)




 
 
درخت کاج
 
هانس کریستین آندرسن
 
ترجمه به فارسی: رُزا جمالی
 

 
روزی روزگاری درخت کاج کوچکی در جنگلی بزرگ می شد و قد می کشید . در اطراف او درختان زیبایی بودند، اما درخت کوچک خوشبخت و خوشحال نبود و دلش می خواست بزرگتر از این باشد.
با خودش گفت: "ای کاش من هم مثل بزرگترین درخت های جنگل قطعه قطعه می شدم؛ در دریاها سفر می کردم و چقدر عالی می شد. ."
درخت کوچک می دانست که از درخت های بلند دکل کشتی می سازند، اما هرساله وقت کریسمس تعدادی از درخت های کوچکتر هم قطع می شدند.
گنجشک ها گفتند: "آن ها به خانه ی آدم ها برده می شوند و با اسباب بازی ها تزئین می شوند."
و این از نگاه درخت کوچک به نظر بهترمی رسید.
 
 فقط دلش می خواست که فکر کند که  قد کشیده است و بلند و بزرگ شده است اما هیچ توجهی به خانه ی زیبایش نمی کرد.
تمام آرزویش این بود که قد بکشد و جنگل را ترک کند.
و کریسمس سال بعد درخت کاج یکی از اولین درخت هایی بود که قطع شد.
و حالا دیگر در شهربود؛ او درختی بود که یک خانواده ی بزرگ انتخابش کرده و به خانه برده بود.
چه احساس غروری می کرد وقتی که تزئین اش کرده بودند و شمع ها و بسته های هدیه شاخه هایش را پوشانده بودند.
چه منظره ی زیبایی بود آن شب وقتی که بچه ها دور درخت چرخیدند و شادی کردند و بسته های هدیه را باز کردند.
صبح روز بعد خدمتکار خانه آمد. باقی مانده ی تزئین های شب قبل را جمع کرد و درخت کاج را برداشت و در انبار گذاشت.
حالا فقط یک ستاره ی طلائی در بالاترین شاخه اش باقی مانده بود.
درخت کاج تنها بود تا اینکه بالاخره چند موش آمدند که با او حرف بزنند. موش ها دلشان می خواست که از زندگی او در جنگل چیزی بشنوند.
درخت کاج گفت: "شاید خوشبخت بودم، اما این خوشبختی را آن زمان حس نمی کردم."
چند ماه بعد وقتی که درخت دیگر زرد و خشکیده شده بود، او را به حیاط منتقل کردند.
بچه ها روی شاخه هایش شکل هایی را نقر کردند و تراشیدند و شاخه هایش را شکستند.
درخت کاج فکر کرد که چقدر وقتی که در انبار بود خوشحال بود، اما در آن  زمان این را حس نمی کرد.
چیزی نگذشت که مردی آمد و درخت را برای هیزم خرد کرد.
 
درخت بی چاره حالا داشت در اجاق آشپزخانه می سوخت.
با خودش آه کشید و گفت:
" چقدر آن زمانی که در حیاط بودم خوشبخت بودم."
درخت بی چاره در تمام مدت زندگی اش همیشه برای چیز دیگری افسوس خورده بود و هیچوقت واقعا خوشبختی را حس نکرده بود.
 
شما مثل او نخواهید بود؛ درست است؟
 
 
 

 


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله وبلاگ اطلاع رسانی دانش آموختگان درامتداد نور مجتمع بین المللی نوجوانان روشن فکر ایران seoblack دانلود رایگان مطالب اینترنتی keyvandelta tamirkona امورگمرکی chubdesign